ادبشعرونه

حکایت شب چله

حکایت شب چله

من پاره های قلبم و در اشک جاری ام
خونابه ای به وسعت یک زخم کاری ام

چون قلب دیرسال تراشیده بر درخت
تنهاترین نشانه‌ی یک یادگاری ام

یلدای من که ثانیه‌ی شوم ساعت است
ای وای بر حکایت شب زنده داری ام

زندان شیشه بود جوابم که چون گلاب
دیدم سزای خنده‌ی شوم بهاری ام

من دست بر کمر زده ام از خمیدگی
جز دست من نکرده کسی دستیاری ام

غمزوزه ی جراحت گرگم به کوهسار
با درد خویش هم نفس بی قراری ام

چون سایه ی طویل درختم که در غروب
هر لحظه بیشتر ز تن خود فراری ام

بندی به پای دارم و باری گران به دوش
در حیرتم که شهره به بی بند و باری ام

شکوهی

Related Articles

ځواب دلته پرېږدئ

ستاسو برېښناليک به نه خپريږي. غوښتى ځایونه په نښه شوي *

Check Also
Close