
مـــرد بی حاصــل نیـــابد یـــار با تحصــیل را
جــــان ابــراهیــم بایــد عشـق اسـماعیــل را
گـر هـزاران جـــان لبش را هـدیه آرم گــویدم
نــزد عیـسا تحــفه چـون آری هـمی انجـیل را
زلف چـون پرچین کند خواری نماید مشک را
غـمزه چـون بر هـم زند قیمـت فــزاید نیـل را
چـون وصـال یار نبود گــو دل و جـانم مـباش
چون شه و فرزین نباشد خــاک بر سر فیـل را
از دو چشمش تیـز گـردد سـاحـری ابلـیس را
وز لبـانش کــند گــردد تیــغ عــزرایــیـل را
گر چه زمـزم را پدید آورد هــم نامش بـه پای
او به مویی هم روان کرد از دو چشمم نیــل را
جان و دل کـردم فدای خــاکــپایش بهـر آنک
از بـــرای کعـبه چــاکـر بــود بایـد میـــل را
آب خورشید و مه اکنون برده شد کو بر فروخت
در خـــم زلف از بـــرای عاشــقان قـــندیل را
ای سـنایی گــر هــوای خــوبرویـان مــیکنی
از نخـستت سـاخت بـایـد دبـــه و زنبیـــل را
***
من کیم کاندیشهٔ تو هم نفس باشد مرا
یا تمنـای وصـــال چون تو کس باشد مرا
گر بود شایستهٔ غم خوردن تو جان من
این نصیب از دولت عشق تو بس باشد مرا
گر نه عشقت سایهٔ من شد چرا هر گه که من
روی بـر تابم ازو پویـــان ز پس باشد مرا
هــرنفس کــانرا بیـــاد روزگــار تـو زنـــم
جـملهٔ عــالم طفـیل آن نفس بــاشد مرا
هر زمان ز امید وصل تو دل خوش کنم
باز گویم نه چه جای این هوس باشد مرا
چون خیال خاکپایت مینبیند چشم من
بر وصال تو چگونه دست رس باشد مرا
***
نیست بی دیدار تو در دل شکیبایی مرا
نیست بیگفتار تو در دل توانایی مرا
در وصالت بودم از صفرا و از سودا تهی
کرد هجران تو صفرایی و سودایی مرا
عشق تو هر شب برانگیزد ز جانم رستخیز
چون تو بگریزی و بگذاری به تنهایی مرا
چشمۀ خورشید را از ذره نشناسم همی
نیست گویی ذرهای دردیده بینایی مرا
از تو هر جایی ننالم تو هر جایی شدی
نیست جای ناله از معشوق هر جایی مرا
گاه پیری آمد از عشق تو بر رویم پدید
آنچه پنهان بود در دل گاه برنایی مرا
کرد معزولم زمانه گاه دانایی و عقل
با بلای تو چه سود از عقل و دانایی مرا
***
نیست بی دیدار تو در دل شکیبایی مرا
نیست بیگفتار تو در دل توانایی مرا
در وصالت بودم از صفرا و از سودا تهی
کرد هجران تو صفرایی و سودایی مرا
عشق تو هر شب برانگیزد ز جانم رستخیز
چون تو بگریزی و بگذاری به تنهایی مرا
چشمهٔ خورشید را از ذره نشناسم همی
نیست گویی ذرهای دردیده بینایی مرا
از تو هر جایی ننالم تو هر جایی شدی
نیست جای ناله از معشوق هر جایی مرا
گاه پیری آمد از عشق تو بر رویم پدید
آنچه پنهان بود در دل گاه برنایی مرا
کرد معزولم زمانه گاه دانایی و عقل
با بلای تو چه سود از عقل و دانایی مرا
سنایی غزنوی (رح)